. معرفت فقاهتي حزب الله
هـ) اگر چيرگى در بحثهاى دينى گاه به لحاظ حيث «فاعلى» و گاه به لحاظ حيث «فعلى» است و اگر چيرگى به لحاظ فاعلى نيز گاه به لحاظ برهان، گاه به لحاظ «استقرا» و گاه به لحاظ «جدل» و گاه به لحاظ «مغالطه» است و اگر چيرگى به لحاظ برهان مفيد يقين است، و اگر چيرگى به لحاظ جدل گرچه مُسقطِ يقين به نقيض است ولى خود مفيد علم و يقين نيست و اگر چيرگى به لحاظ مغالطه، خود عين جهل است و اگر چيرگى به لحاظ استقرا ـ ولو از نوع ناقص آن ـ در صورتى مفيد يقين است كه در نظام سطحى حلقوى يا نظام حجمى (ن و القلم) تعريف شود ـ چه بالاصاله و چه بالتبع ـ پس بايد چيرگى مطلوب در باب معرفت فقاهتى را همانا معرفت ناشى از برهان و استقراي تعريف شده از حيث ايجابى و جدلى از حيث سلبى پنداشت، ولو بهرهمندى از دلايل بالاصاله و بالتبع از يك طرف، مستقلات عقليه و غيرعقليه از طرف ديگر نيز ضرورى است. بر اساس اين بيان روشن مىشود كه:
1. اگر يقين معرفتى احراز نشود، احراز يقين امتثالى از راه تجميع موارد معلوم به علم اجمالى ضرورى است تا با امتثال يقينى، يقين معرفتى و در نهايت معرفت يقينى به تكليف تحقق يابد ولو فقيه به هنگام عدم معرفت يقينى، يقين بر شخصالحجه ندارد ولى حجه نوعيه يا معلوم به علم اجمالى براى وى محرز است. اگر چه همين تنزل در احراز- گذر از نظر فقيه اول به فقيه دوم ـ به لحاظ استناد به معرفت فقاهتى را امكانپذير مىسازد.
2. اگر احتياط ناشى از عدم چيرگى در بحث باشد در اين صورت نه تنها معرفتهاى به دست آمده ـ در صورت معرفت بودن واقعى ـ نه تنها وجوب تقليد ندارد، كه به دليل عدم احراز معرفتهاى فوق از طريق غيرحجت، حرمت در تقليد و حتي بطلان امتثالى را به دنبال خواهد داشت. دليل اين سخن آن است كه قرآن مبين، دين مبان را مىطلبد و دين مبان حكم و معرفت مبان را و نيز بنابراين احتياط ناشى از عدم چيرگى در احراز حجت قابل پذيرش نيست ولو به بنبست رسيدن كشف ظرف و مظروف حجت براى فقيه چيره، گوياى امكان احراز يقين امتثالى به جاى يقين معرفتى نسبت به شخصالحجه مىباشد.
و) مهارت دريافت بر اساس منطق «علينا القاء الاصول» و تصرف در حقايق قابل ادراك، بر اساس منطق و «عليكم التفريع» در مقام تصرفات «ورايى» ـ چه به لحاظ تصرف در منابع حقايق دينى و چه به لحاظ تصرف در مقام اجراى آن حقايق ـ ضرورى است. دليل امكان اين نوع تصرفات، نظاممندى تقديرى حاكم بر دين و به تبع حقايق، وقايع و خلايق دينى است كه بر اساس «عناصر»، «سنن»، «قوانين»، «قواعد»، «اصول»، «فروع»، «معيارهاى نظامبخش»، «زواياى ديد خاص» و «شاخصهاى معرف و محقق» تعريف شده است. بديهى است كه:
1. اگر معرفت گاه «ايجادى» و گاه «وجودى» است و اگر معرفت ايجادى گاه از نوع وحيانى، گاه از نوع الهامى و گاه از نوع القايى است و اگر معرفت فقيه از نوع معرفت القايى است «علينا القاء الاصول» پس بايد مهارت در دريافت حقايق دينى را از نوع «مهارت القايى» تعريف كرد.
2. اگر معرفت، در ابتدا به نحو معرفت انفعالى و در نهايت اصدارى است و اگر معرفت اصدارى كه تنها بر اساس مكتب «تذكارى» قابل تعريف است، بر اساس «ملكه»اى شدن قدرت مهارت دريافت و به تبع قدرت در تصرف به دست آمدنى است و اگر «ملكه» زيربناى «اجتهاد» است پس بايد معرفت فقاهتى را مبتنى بر وجود ملكه در اجتهاد تعريف كرد.
3. نه تنها وجود قدرت و مهارت در تصرف ورايى در مقام كشف معرفت به حقايق دينى، نيز در مقام اجرايى آنها از دو جهت انطباق مصداقى و انطباق محكياتى ضرورى است، كه وجود و يا وجدان تصرفات ماورايى نيز ـ ولو به نحو موجبه جزييه ـ ضرورى است. فقيه با معرفت حقايق دينى و نيز صيانت از نفس و مخالفت با هواهاى نفسانى، غالبا مىتواند به تصرفات ماورايى دست يابد و تصرفات ماورايى مىتواند شاهدى مناسب براى وجود معرفت و ملكه فقاهتى براى فقيه البته در بستر معرفتى و امتثالى حقايق دينى باشد.